کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت بیست و یک :
سهیل شانهاش را بالا انداخت و گفت: راستش منظورم از رسوندن این نبود که با ماشین خودم ببرمت، چون اصلا ماشین ندارم. منظورم این بود که همراهیت کنم حالا با تاکسی اینترنتی یا خط واحدی چیزی، چون انگار خالهت دیر کرده.
دیانا روی لبهی سیمانی و دو رنگ جدول نشست و صورتش را میان دستانش پنهان کرد.
- باید تا حالا میومد.
ساعت نزدیک ده شب بود و او هرگز تنهایی تا این زمان بیرون نمانده بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
برای اونها هم دیوارکوب آورده لود ولی با طرحهای مختلف
۶ روز پیشافسون
1یه مشکلی برنامه برای نظرها داره ها
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
سرورها رو منتقل کردن الان دیگه باید رفع شده باشه گمونم
۴ هفته پیشافسون
1مرسی گلم🥰ولی خیلی به نظرم خوبه که دو نفر در یک سطح درد با هم صحبت کنند لااقل دنبال توصیف خیلی چیزهایی که نمیخوای بدونه نباید باشی درک متقابل دو خط موازی و ادامه دار در کنار هم 😊🤔
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دقیقا همینطوره افسون جونم مرسی که اینقدر با دقت میخونی و نظر میدی🤍🥹
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0راستش خیلی کنجکاوم بدونم آقای کوبار چی برای اولیور و کوکی آورده بود😶💗